هر کاری...
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 8:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
دوم
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 8:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
از یکدگر جداییم و شرح اینقدر!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
بیایم و در مورد زندگی بنویسم.. مثلا" بنویسم من و تو علی رغم اینکه هم را دوست داریم و میخواهیم، نمیتوانیم به هم برسیم و آنقدر گند خورده توی حالمان و اینقدر دارند گند میزنن تووی حالمان که خودمان هم از به هم رسیدنمان حالمان به هم میخورد... این همه تفاهم شازده و تو آنسوی مرزهایی و من این سو... . . چقدر ...
مادرمان
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
مثلا" بگویند تو آدم بدی هستی و بعدها هم ثابت بشود که راست میگفتند... شاید خودم هم باورم نشود که تفاوت خاصی برایم ندارد. شانه را برداشته بودم، توی دستم شیشه ی عطر را نوازش کردم، شانه را با سبابه و شست بوسه زدم.. . . جلوی آینه موهایت را، حالا که نیم شان هم رفته و ده بیست تایی تار سفید دارند.. . . لاحو...
یک داستان بی نام!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
اسمش را چه بگذارم؟ لیلی و مجنون؟ رومئو و ژولیت؟! یک عاشقانه آرام؟! نه شازده! قصه ی ما اسم ندارد، یک داستان بی نام است... میگذریم و به انبوه اوراق تاریخ سپرده میشویم.. وقتی که حتی نمیتوانیم برای هم از عشقمان بگوییم.. ما روایت یک بغض در گلو مانده ایم! ما توی خودمان متلاشی شده ایم.. حالا دیگر نماز شب ه...
فکر بد نکن!
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
نمیگویم و تو هم نخوان که اینطور موقع ها آدم دلش یک گوشه ی گرم و نرم میخواهد که سرش را بگذارد و بخوابد و تنها ثانیه ایی خواب ببیند که در آغوش تو بوده، و بعد با یک کابووس از جنس همان همیشگی ها، همان که میدانی بیدار شود.. . . راستی، اگر یک زمانی اینها را خواندی تصور نکنی من آدم بیحیایی بودم و ذهنم به آ...
وقتی که آفتاب میرود
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
کاش من هم مثل قلم بودم، جوهر داشتم، آنوقت اینقدر مینوشتم تا تمام شوم .. همین امروز. دوباره دارد غروب میشود شازده.. و بعد از آن شب و تو میدانی حال من را ... وقتی که آفتاب برود و .. تنهایی شب جایش را بگیرد... . . کت ات را صاف میکردی آن غروبی که با هم بودیم..
کدامش؟
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
خوشحال باشم که دیدن چشمانت را گذاشتم برای وقتی بهتر و یا غصه این را بخورم که حتی یکبار نگاهشان نکردم؟!! درون چشمانت را ندیدم! میفهمی؟! ن د ی د م
یا ذا الامن و الامان...
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
یک روز گذشت. دیشب به این نتیجه رسیده بودم که خداحافظی را تاب می آورم. صبح اما حفره ی عمیق درون سینه ام همچون درز پنجره ی خانه ی قدیمی پدربزرگ در کوران بادهای زمستانی سوت میکشید.. هیچ جوره با دستانم نمیتوانستم بپوشانمش..سیاهچاله ای شده بود با رنگ یخی که همه چیز را به درون میکشید.. ترس و رعشه غالب وجو...
والعادیات ضبحا
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:13
.. امروز پیام دادم. با تم رسمی پیش از آشنایی، کاری خواسته بودی که پیگیری کنم... اگر بدانی قلبم در سینه چگونه خود را به این سو و آن سو میکوباند... نمیشود که برایت بگویم، دلم نمیخواهد ضعیف جلوه کنم و خودم را آویزان از وجودت...میدانم دوست نداری...پس خودم را راسخ و قوی نشان میدهم.. میدانم دوست نداری واب...
ظهرمار
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
ظهرمار یا زهرمار...چه فرقی میکند؟ مزه ی دوتاش یکی است و من نویسنده ی احمقی که فکر میکنم نوشتن در این باره اعصاب داغانم را خوب میکند. ببخشید که نمیتوانم کمکتان کنم. ببخشید.
مرده
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
سطر ها را مانند نخ دندان دور انگشتانت بپیچ و دور گردن قلم بگردان...تهدید به قتلش کن بلکه به حرف بیاید.. . . . . قلب قلم دیگر نمیطپد...
هی!
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
. انقلاب به کجا دارد می رود؟!.... یا بهتر بگویم، به کجا داریم میبریمش؟؟؟؟؟
سروده های انقلابی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد..
مقصر اصلی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
تقصیر وبلاگ بیچاره که نیست، خودم بیمزه و سرد و بیروح شده ام...
یک نوشته خوب انسان را به جنون میکشاند
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
از شبیه شدن به آن خانمی که خر محمدرضا گلزار را چسبیده بود برای ازدواج و افاضات میکرد، متنفرم وگرنه الساعه درخواست ازدواج مکتوبی برای نویسنده فلان وبلاگ ارسال میکردم..بس که نوشته هایش خوب است لامصصصب!
حکمت شب بیداری
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
منتظرم تا ساعت دو بشود. 4 گیگ اینترنت شبانه در انتظار مصرف شدن دائم به پلک چشمانم سک میزند.
آوازهایمان
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
نیمه شب وقت خوبی برای خواندن آوازهای اساطیری است. غمگین چو پاییزم، از من بگذر شعری غم انگیزم از من بگذر.. گوشی برای شنیدن نیست، پس سکوت اولی!
شاید میخواهد شهیدمان کند..
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 19:53
من عشق فعف ثم مات، مات شهیدا... عشق چیست؟ یک نظر آمیختن... از گل کنه وجودت گوشه ای را بیختن.. یک دم از آهی دلی را ریختن در پی شمع رخش، آرزو انگیختن.. عشق چیست؟ انتظار منتظر.. یکی شبی را تا بیدار تا وقت سحر در سحر سرگیجه و دوران سر ذکر های بی هوا و منتشر عشق چیست؟ ساعتی را در کنار آسمان را لحظه ای در...
خدایا، لطفا" کمک
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 9:36
این روزها حس مرگ دارم، کوچکترین تلنگری تا سر حد جنون ته دلم را خالی میکند. خسته میشوم اینقدر بدم از "خود" می آید. نمیتوانم هیچ کاری را تمام کنم، نصفه نیمه و شلخته! چنان رعب و وحشتی از دانشگاه در دلم جای گرفته که خنده ام می آید. کاش میتوانستم بیخیال باشم. انتظارات خانواده برای سرکار رفتن و انتظارات خ...