راه سوم
-
تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 12:56
بعضی از آدم ها میتوانند تا آخر عمر تنها با خاطره کسی که دوستش داشته اند زندگی کنند و زجر هجران و تنهایی را به جان بخرند. . عده ایی دیگر اما، با کسی که دوستش ندارند ازدواج میکنند و سعی میکنند که دوستش داشته باشند، اینها روز و شب های خود را با سرپوش گذاشتن بر زجر و تنهایی میگذرانند. سرپوشی مانند سانسو...
پیرو کامنت هایی که از دوستان میرسد..
-
تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 12:56
این چند مدت نظرات وبلاگی یا به قولی کامنت های بسیاری در رابطه با مطالب ارائه شده دریافت کردم. آشنا و ناآشنا لطف زیادی داشتند. عده ایی اظهار نگرانی کردند، عده ایی غصه خوردند..هر از گاهی نصیحتی دلسوزانه و گاها" غیردلسوزانه.. لازم دانستم که توضیحاتی ارائه کنم. 1- ابتدائا" باید بگویم که علاقه داشتن به
دستپخت
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
.......آمده ام رستوران،تک و تنها...حوصله ی دوستانم را هم ندارم. و لعنت میکنم آن لحظه ایی را که پرسیدی گرسنه ایی و من گفتم نه، و اصلا" حواسم نبود که این فرصت مناسبی است و ما تاکنون با هم غذا نخورده ایم.گند زدم شازده ...قورمه سبزی گرفته ام...و بی تو مزه ای ندارد، شاید چیزی در مایه های خاک اره...راستی ...
تسبیح
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
.. بعد از ناهار سمت حرم رفتم. دلم شدید هوایت را میکرد. بعد از آن دو باری که در حرم دیدمت فکر نکن که دیگر حرم را بدون تو فرض کنم. ماندم چه کنم...خداحافظی هایت را کرده بودی و من هم اشک هایم را در سکوت ریخته بودم..اما دلم با تو بود، آرام نداشت . نه از این با تو بودن های معمولی نه شازده! از این با ت
لعنت شده!
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
احساس میکنم منفور دهر شده ام، لعنت شده! پیام های دیشبی را که فرستادم، نوشته های وبلاگ را... حالم بد شد از خودم بدم آمد احساس گناه کردم شازده و این حس علاقه ام را دارد میخورد....
روا مدار که بشکنم! روا مدار!
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
عذاب وجدان دارم، اذیت شده ام، روحم را خراش دادم...شاید هم اشتباه میکنم، نمیدانم.... شاید اذیت شدن تو اینگونه بر من اثر کرده... خیلی از حرف ها را بهتر بود نمیگفتم. شاید هم باید میگفتم؟!نمیدانم شازده، گناه کرده ام یا نه؟! خدا کند که حرمت نشکسته باشمکوله بار گناهم آنقدری هست که نخواهم سنگین ترش کنم... ...
زیلو
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
شازده جان، دوست ندارم زیاد عمر کنم، این نه به خاطر توست یا گناهی به گردنت، نمیدانم چرا نمیخواهم...دوست دارم دشت ها، آبشار ها، کوه ها و بیابان ها را ذره ذره با تمام وجود درنوردم، ذراتم در عالم منتشر شود، ممزوج شویم و در تمام این سفرها تو با من باشی...و وقتی نیستی تحملش سخت است، دیدن کوچه و خیابان بد
چشمه
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
شهرمان را بسیار دوست دارم، زیباست و خوش آب و هوا، کوچک است اما و تمام زیر و بم هایش را بلدم و بدتر از آن اینکه آنجا میشناسندم.سالها رفته ام و آمده ام و در تنهایی خود نوشته ام و با عناصر مختلف سخن گفته ام...در جمع ها زبان ریخته ام و مزاح کرده ام که انزوای درونم لو نرود که موجبات پاسخگویی و استنط
باران که میبارد
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
تووی جاده ایم و باران گرفته. چه باران زیبایی، از آنها که خیلی دوست دارم... اصلا" مگر میشود باران را دوست نداشت؟ دو سوی جاده کوه ها و دشت های وسیعی است و من دلم میخواهد بالای آن یکی بروم. درست نگاه کن آن سمتی را میگویم! همان که میان بارش باران ستونی از نور هم به آن تابیده...بروم آن بالا بنشینم و
هنوز
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
پای دویدن داری شازده؟ این کوهپایه ها جان میدهند برای دویدن و از نفس افتادن...حوصله ی سوارکاری چطور؟ این دشت ها جان میدهند برای چهارنعل تاختن تا انتها...میان گندم ها... صدای نعل اسب ترانه میشود، تکرار آیه های والعادیات میشود... شازده یعنی میشود ما هم جایی میان سپاهش داشته باشیم؟میشود آنجا اسب بتازانی...
نبرد
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
آرمان ما نبرد با استکبار بود.. برپایی حق در سراسر گیتی اما چه کنم که در نبرد با چشمان تو مانده ام!گیر کرده ام شازده! در نبرد با چشمان تو یا خودم؟که ببینمت یا نبینمت....
سالها
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 10:43
"اولین سیگار" را که گفتی خنده ام گرفت...تو نمیدانی من سالها از دوری تو چگونه در خود میپیچیدم، چه قبل از آشناییت و چه بعد از آن...نمیدانی سالها از نبود انسانی که با او همکلام شوم سکوت پیشه کردم...در جمع تنها بودم و در خلوت ملتهب تا تو پیدا شدی..حکایت آبی که بعد از سعی و صفا از زمین جوشید..و چه زود د
دهم
-
تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 22:57
پنجشنبه ایی است و دلم گرفته. هوس میکنم جمکران بروم، یعنی جنس بغضم مرا به انجا میکشاند. مثل همان باری که بعد از دادن هارد بغض کردم و گوشه ای از مسجد پناه آوردم. نمیدانم از اینجا باید چطور رفت. آخر جاده ی کوه خضر به جمکران را بسته اند. با پرس و جو تا آخر بلوار کریمی میروم، از راننده میپرسم چطور از ای
خشاب اسلحه ام پر است!
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
حکمت! حکمتش چیست؟ همه همین را میگویند. ببین حکمتش چه بوده!و من فکر میکنم که مثلا" حکمت این آشنایی این بوده که روحم بعد از آن همه خستگی دوباره جان بگیرد و بنویسم و بسرایم.. مثل این بیت هایی که این روزها در حرم از قلمم جاری میشود.. و اگر چنین باشد و تنها حکمتش این باشد، بساط قلم و شعر و شاعری را در
هر چه شد...
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
و اگر یکنفر بیاید و بپرسد که سخت ترین تصورت از آینده چیست خاطره آن روز را برایش بازگو میکنم که در اتوبوس به خانه های آفتابگیر آجرنما نگاه میکردم. یک آن فکرم رفت به سمت تو .. اینکه از چنین خانه ایی بیرون بیایی و ته دلت غصه باشد و ناراحتی و افسوس.. چنان قلبم فشرده شد که همانجا دعا کردم هر چه میخواهد ب...
باز هم لنگرودی...
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
ما که رندان هیچ پردازیم عقل خود را به هیچ می بازیم هرکه فهمید ما نظربازیم منطقی تر به ما خیانت کرد بی کسی درد نیست، مرتبه است هر دو را ناگزیر بخشیدم پشت من دشمنی که صفحه گذاشت دوستی که مرا ((قضاوت)) کرد از چه بنویسم؟ از تو یا مردم؟ قصه اینجاست هر دو درد منند جرم حلاج هم همین ها بود عشق را قاطی سیاست...
به ناگاه..
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
بیا کبوتر..بنشین، مژده ی وصل یارم را بیاوراز درون حقه ی حق، شرح اسرارم را بیاورتا نریزد گرد پیری بر دل شیدای مجنونیک غزل از آیه ی پروردگارم را بیاور... ... امروز توی حیاط حرم کبوتری سفید ناگاه پر زد، بالای یکی از غرفه ها چشم در چشمم نشست.. این چند مصرع حاصل تلاطم نگاه کبوتر...
کوک!
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیک
ظرفیت تکمیل
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 8:46
فقط به نظاره مینشینیم و کاری از دستمان برنمی آید. نه اینکه برنیاید، نه! خیلی کارها میتوانیم بکنیم اما دست روی دست گذاشته ایم و نگاه میکنیم. چرا که مصلحت نیست.. مصلحت نیست بیخیال خیلی از باید ها و نباید ها شویم. یا به قول تو تزاحمات زیاد است، و نمیشود ندید گرفت!! . . چرا همه چیز باید اینقدر سخت باش