درد بی رنگی
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/27 | ساعت: 8:46
کامنت که نمیگذاری، پیام هم که نمیدهی.. جواب هایت هم که تلگرافی هست.. داری تلاش میکنی که فراموش کنیم؟! یا من فراموش کنم؟؟؟ یا حالا که همه ی برگ ها را روو کرده ام دیگر بازی برایت رنگی ندارد.. . . بعضی وقت ها فکر میکنم خودم را در یک جایگاه عاریه جا کرده ام و به زور قصد اجرای نقشی را دارم که در قالب من ...
امروز هوای حرم باد و بارانی بود
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/27 | ساعت: 8:46
صله یعنی وقتی که یک روز در حرم دعا میکنی و آخرش این آیه می آید: ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتیu200f وَ أَنَّهُ عَلیu200f کُلِّ شَیْu200fءٍ قَدیرٌ
شفای سینه
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/27 | ساعت: 8:46
نمیدانم چرا این روزها اینقدر دلم کربلا میخواهد.. اهل کربلا را.. خیلی دور از ذهن است که چون منی چنین بخواهد، میدانم! اما دل است دیگر... عمری سرگشته بوده و تازه قرارش را فهمیده.. اما دوری از این قرار .. هی عجب! هی عجب از بازی روزگار... دلم هوای حرم کرده است میدانیدلم هوای دو رکعت نماز بالا سر.
زنده ماندن به چه قیمتی؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
میگویم چنین است و چنان است. با پوزخند نگاهی به ساعتش می اندازد و میگوید: تاکنون هیچ کس از فراق نمرده که تو دومیش باشی...
اولین سفر
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
سال 91 بود که اولین راهیان نور عمرم را رفتم. با اینکه از بسیج و بسیجی خوشم نمی آمد اما برای دیدن شهدا عازم شدم. دلم میخواست مناطق جنگی را ببینم. هیجان صحنه های جنگ را دوست داشتم...گاهی تلویزیون تصاویری از ان زمان پخش میکرد و من محو الله اکبرها و تکاپوی رزمندگان میشدم. به اصرار یکی از دوستانم و اندک
پنجم
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
بگذار از شب پنجم نگویم که طوفان شده بود انگار یا زلزله... که در و دیوار برایم دل میسوزاندند و بالش و پتو دلداریم میدادند... نگویم که انگار در یک چرخ و فلک با دور تند بودم و تهوع عجیبی عارضم شده بود زشت است شازده، گفتن اینها درست نیست! . دیشب که گفتی احساساتت را پنهان نکن دلم از ناراحتیت در هم فشزد
به همین سادگی
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
توی حرم روبه روی گنبد نشسته بودم. دلم روضه ی عباس علیه السلام خواست.. خیلی زیاد... هی داشتم توی دلم میگفتم روضه ی عباس...روضه ی عباس یکباره صدای هیات به گوشم آمد دویدم سمت درب خروجی، روضه ی عباس میخواندند...
هفتم
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
ششم را جا انداختم. خواستم بنویسم اما دل و دماغ نداشتم. نمیدانستم چه بنویسم. دیشب یک دایره ابهام بود برایم.. چرا همه چیز باید اینقدر پیچیده باشد و میان این پیچیدگی تو و من باشیم؟ یا بهتر بگویم، دو سر این پیچیدگی... به چه چیزها که فکر نمیکنم... توی حیاط حرم هر بابایی که نوزادش را بغل کرده بود به چشمم ...
افتراق
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
فرق دارد اینکه محبتی در طول محبت خدا باشد یا در عرض با آن.
داستان
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
"من او " را خوانده ای؟ حتما" بخوان!..عالیست.. تازه داستانش از آنجا شروع میشود که هم چیز به هم گره خورد... . .
صبحگاه
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
کی فکر میکرد منی که در مشاوره هایم وقتی به مسئله ی عشق میرسیدم میگفتم خب این که چیزی نیست..چرا فکرت را درگیر میکنی، صبح ها اینگونه بلند شوم.. انگار برای مسابقه دو صدمتر آماده میشوم.. پر طپش، پر استرس..
غم قرین دل مشتاقان است
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
امروز باز هم حرم رفتم. خوشا به حال من که این همه حرم نصیبم شده..خدایا شکرت انگار زیر رگبار لطف خدا هستم... با مامان و فاطمه جلو رفتیم. مامان با تعجب میگفت چقدر خلوت است و من خندیدم و گفتم شب نیامدی ببینی! حیاط آفتاب بود و باد، هوا تمیزه تمیز! داشتند گنبد را میشستند، خانه تکانی عید بود انگار. مثل قد
هشتم
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 6:02
نشسته ایم و عکس آقا حامد را گذاشته اییم جلویمان و یررسی میکنیم کدام رنگ شلوار به کت سورمه ایی اسپرتی که قرار است سر عقد بپوشد می آید! هی عکس سرچ میکنیم و نظر میدهیم.. بدبختانه توی مدل ها هم برادر بسیجی فرم ماخوذ به حیایی که بلد نیست ژست بگیرد وجود ندارد... کت سورمه ای و شلوار ذغالی با پیراهن سفید؟
سوم
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 10:53
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
چهارم
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/21 | ساعت: 10:53
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نهایتا"
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/19 | ساعت: 8:42
وعده کردم که یک روز بدهم وبلاگم را بخوانی... الان که نه! نوشتنش برای من مفسده دارد.. وای به حال خواندنش برای تو!!! نمیدانم چندسال دیگر کنار هم با استکان های پر از دمنوش بهارنارنج مینشینیم و اینها را میخوانیم، و یا اینکه من نشسته ام در کتابحانه و تند تند در مورد معضلات اجتماعی تایپ میکنم و به صمیمی ت...
دودوتا چهارتای ساده
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/19 | ساعت: 8:42
میخواستم انتخاب رشته کنم، عشق و علاقه ام هنر و نقاشی بود، بهترین شاگرد کلاس هنر بودم.. با دو دوتا چهارتای ساده به این نتیجه رسیدیم که خواندنش نمیصرفد، این شد که آمدم علوم پزشکی... تصمیمم عاقلانه بود... اما هنوز که هنوز است دلم برای هنر پر میکشد، الان هم دارم تصمیم عاقلانه میگیرم، داریم تصمیم عاقلانه...
رویا پردازی
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/19 | ساعت: 8:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نوشته هایم دارد زمخت میشود
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/19 | ساعت: 8:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
استعینوا بالصبر و الصلـ...وة
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/19 | ساعت: 8:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید