اولین سفر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس


سال 91 بود که اولین راهیان نور عمرم را رفتم. با اینکه از بسیج و بسیجی خوشم نمی آمد اما برای دیدن شهدا عازم شدم. دلم میخواست مناطق جنگی را ببینم. هیجان صحنه های جنگ را دوست داشتم...گاهی تلویزیون تصاویری از ان زمان پخش میکرد و من محو الله اکبرها و تکاپوی رزمندگان میشدم.

به اصرار یکی از دوستانم و اندک علاقه خود به دفتر بسیج دانشکده رفتم. کراهتا" با بچه های بسیج همکلام شدم و در اردوی راهیان نور ثبت نام کردم. سفر آغاز شد و من بیصبرانه منتظر رسیدن به صدای توپ و خمپاره بودم. بعد از ساعت ها تحمل فضای قطار به خوزستان رسیدیم..

اولین منطقه ی عملیاتی که نصیبمان شد شرهانی بود.


کاروان گوشه ایی جمع شد و مداحی و روایت و غیره، که خیلی برایم خوشایند نبود. به جایش محو گل ها شده بودم. دشت پر از گل های رنگارنگ بود. بعدها هیچ سالی شرهانی را به آن زیبایی ندیدم. آن موقع جور دیگری بود، انگار دشت، داشت نهایت دلبری اش را میکرد..

آنجا پر از گل بود و یک چیز دیگر!

"سکوت"! سکوت عجیبی حکمفرما بود که هیچ صدای آن را نمیشکافت. از این سکوت غصه ی عمیقی بر دلم نشست. بغض کردم و با خودم گفتم:

"پس شهدا کجا هستند؟"

بچه نبودم، میدانستم شهدا در منظر ما نیستند اما انتظار هم نداشتم آنجا اینقدر ساکت و فسرده باشد...دلم رویت حماسه ها را میخواست و نه یک دشت که راوی طول و عرضش را متر کند. دلم شهدا را میخواست...

بغض بدی گلویم را گرفت. از اعضای کاروان دوری میکردم و لابه لای گل ها به دنبال کوچکترین ردی از شهدا میگشتم. پلاکی، سربندی...کمترین چیزی که اثبات کند شهدا آنجا بوده اند...


ادامه دارد

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 6:02
برچسب‌ها :