
حوالی سال ۸۰ دوستی داشتم که در همسایگی ما نبش کوچه به سمت بزرگراه زندگی میکردند. یکی دو سال از من کوچکتر بود و دو برادر بزرگتر از خودش داشت. بخاطر دوستی پدرها ما هم روابط خوب و نزدیکی داشتیم. در همان سالها پدر دوستم در ماموریت کاری فوت کرد. مادر و سه فرزند مشمول ترحم همسایه ها و فامیل بودند و بعد از آن اتفاق زندگیشان تا حدی از مسیر طبیعی خارج شد. در کوچه ی ما تنها زنی که بیوه شده بود خانم آقای ف بود. و همین روی تعامل آن خانواده با سایر همسایه ها اثری منفی داشت. علی الخصوص که خانم آقای ف به نسبت جوان بود. یکی دو سال که از مرگ آقای ف گذشت، اینطور به گوش ما رسید که قرار است خانم آقای ف ازدواج کند. در عالم بچگی این اتفاق برای من عجیب بود. مخصوصا با داستان هایی که از ناپدری ها و نامادری های ...
ادامه مطلب
تا مطلب پست قبل آماده میشه یک نیمچه روایت واقعی بنویسم اینجا برای تذکر خودم که یادم نره گاهی ممکنه آدم سر از کجاها پیدا کنه... دو تا دوست محترم هستن خانم الف و خانم ب. خانم الف دلبسته ی یکی از خواستگاران محترم و موجهی میشه که درب منزلشون رو میزنن و در رویای تشکیل یک زندگی عاشقانه روزهاش رو به شب میرسونه. در پروسه ی خواستگاری مشکلی پیش میاد و روند طولانی میشه. مشکل از جانب خانواده ی پسر و شخص مادرشون هست که دوست ندارن پسرشون با دختری که بین نودونه جنبه ی مثبت یک جنبه ی منفی هم دارن ازدواج کنه(جنبه ی منفی نظر مادر پسره، از نظر شرع و دین اصلا این ویژگی منفی به شمار نمیاد). پسر کی هستن؟ نواده ی وکیل الرعایا ؟ خیر. یک کارمند قراردادی ساده که دختر خانم بخاطر جنبه های دینی و ایمانی ایشون رو پذیرف...
ادامه مطلب
امروز از سرکار که برگشتم سرم رو روی پای ته تغاری گذاشتم و با همون لحنی که دامبلدور به هری التماس میکنه دیگه از اون نوشیدنی شوم وسط دریاچه به حلقش نریزه، خواهش کردم که دیگه نذاره من به اون کلینیک کذایی برگردم.. در نهایت هر دو میدونیم که چاره ایی جز به پایان بردن پیمانه ها نیست... بخوانید...
ادامه مطلب
برای یادآوری خودم بنویسم در سالهای آینده، اوضاع نظام سلامت ما این روزها مانند وضعیت دفاعی و نظامی روزهای اول جنگ است. شاید به چنین رویداد گسترده ایی نیاز داشتیم تا نقایص را بفهمیم و راه حل بجوییم. ...
ادامه مطلب
چه رخوت وسوسه انگیزی، یک نوروز غرق در آرامش کتاب ها ......
ادامه مطلب
پنجشنبه است، غروب. ته تغاری آمده و با ذوق کلیپ های حماسی اش را نشانم میدهد. مخصوصا آن که در صف نماز است و مطیعی میخواند و برای صف اول نشینان راکد خط و نشان میکشد و حاج قاسم خنده اش میگیرد. با هم نگاه ...
ادامه مطلب
این متن نه ابتدایی دارد و نه انتهایی، نه بین خطوط آن ارتباطی است...اینها افکار در جریان یک ذهن است که کمی معلق شده پس وقت خود را هدر ندهید. زبان بند می آید، وقتی میخواهم بنویسم. همینکه قلم و کاغذ را...
ادامه مطلب
از یک هفته معده به هم خوردگی و عدم پذیرش غذا توسط دستگاه گوارش محترم بخاطر برگزاری مراسمات هیئت به احسن نحو، رسیده ام به خیره شدن در افق هنگامی که آقای الف میپرسد خانم ی ثبت هیئت به کجا انجامید و انگشت کوچکم پشت گوشش را میخاراند. ...
ادامه مطلب
شمایی که وقتی بهتون میگن 17 هزارنفر منافق ایام انقلاب به دست انقلابیون کشته شدن عین بت زل میزنی و قفل میشی،شمایی که در هر شبهه میدویی دنبال الف و جیم ببینی نظر فاضلانه شون چی بودهشمایی که دوتا عملیات جنگ تحمیلی رو نمیدونی چی بوده و چطور بوده،قطعا" بدرد فرماندهی یه دسته هم نمیخوری...چه برسه به افسری جنگ نرم و فرماندهی فلان و بهمان....
ادامه مطلب
شقایق وحشی لاله واژگون شد ز عشقکوچک جوانه ی عشق من اما نهال نداد.... ...
ادامه مطلب
از اصول مخ زنیست: دانه بپاچ بعد کنار بکش تا طعمه با پای خودش بیاید. بعدش هم که آمد و اسیر شد بگو "مگر خودت نخواستی!؟" یا به قول فاضل: نگاهش را تماشا کن اگر فهمید حاشا کن ...
ادامه مطلب
از بزرگترین لذات و تفریحات دعوت میهمان است و پذیرایی به نحو احسن... کیک بپزم و دوستانم را دعوت کنم.. شام هم قرمه سبزی باشد و متفرعاتش.. نمیدانم چرا کسی این علاقه را باور ندارد؟! وقعی نمینهند! مخصوصا" مامان! ...
ادامه مطلب
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">...
ادامه مطلب
لطفا" این مدل سخن گفتن با مردم و هدایت و راهنمایی آنها را فراموش نکنید بچه های حزب اللهی...تا قبلش نمیدانستیم این کار یعنی چه و باور نمیکردیم که اثر گذار باشد اما الان میدانیم که میشود پس رهایش نکنیم .. چون منی باور نمیکرد که صحبت پنج دقیقه ای با یک پسر تیشرت سبز پوش با ربان های بنفش بدستش، باعث ...
ادامه مطلب
دوباره فکر میکنم! مردد بین اینکه چه باید بشود و چه باید بکنیم! اساسا" و منطقا" طبق معادلات مادی به این نتیجه میرسم که فراموشی و از یاد بردن. اما غیر اساسی و غیر منطقی اش اینست که در ساعات بسیاری افکار شیطنت آمیزی به ذهنم میرسد و غش غش میخندم...! بعد خودم میمانم که قضیه چیست؟ آن غم و غصه و این شور...
ادامه مطلب
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیک...
ادامه مطلب
بیایم و در مورد زندگی بنویسم.. مثلا" بنویسم من و تو علی رغم اینکه هم را دوست داریم و میخواهیم، نمیتوانیم به هم برسیم و آنقدر گند خورده توی حالمان و اینقدر دارند گند میزنن تووی حالمان که خودمان هم از به هم رسیدنمان حالمان به هم میخورد... این همه تفاهم شازده و تو آنسوی مرزهایی و من این سو... . . چقدر نزدیک بود نگاه های تو به من و نگاه های من به زمین چقدر نزدیک بود قدم هایمان در کفش کنار یکدیگر.. قدم میزدیم و فکر میکردم که بین این جماعت کسی بیشتر از تو به من و بیشتر از من به تو می آید..؟! . . گفتی برویم نماز بخوانیم؟! . . و من نگفتم روزی آرزو داشتم این را از دهانی بشنوم که که 6 دانگش برای خودم باشد... . . اولین و آخرین نمازمان بود، تو آن جلوها پشت پرده ی حایل و من این عقب، دلم میخواست به ج...
ادامه مطلب
خدایا ما را از عذاب عصر تکنولوژی نجات بده و به دوره ی پارینه سنگی برگردان...من به نمایندگی از تمام ابناء بشر فریاد میزنم، غلط کررررردم...مرا برگردان به آنجا که آدم ها سنگی نبودند......
ادامه مطلب
عشق یعنی اینکه بیاید و بگوید: من اهل غرق شدن تووی این زندگی هایی که آدم ها نقاشی کرده اند نیستم، اگر همسفر و همراه هستی نصف زندگیمان فلان روستا و نوکری برای مردمش است...می آیی یا بروم؟! ...
ادامه مطلب