خسته شدم شازده،
حس های بدی به سراغم می آید..
غم و ناراحتی تنها گوشه ایی از آن است..
نمیدانم قرار است چه بشود و از آنچه قرار است بشود میترسم!
خواب های عجیبی میبینم...
دیشب خواب دیدم که با وسیله ایی آینده را بررسی میکردم، که ببینم چه میشود و هی یادم میرفت و نمیشد.
دلم میخواست یک آدم بیرحم و خودخواه بودم و بیخیال همه چیز میشدم. نمیدانم چرا نمیتوانم؟؟؟
کاش دوست بودیم! رفیق! همجنس...
الان میفهمم چه میگفتی شازده! الان میفهمم..
.
برچسب:
نویسنده: سارا عابدی