ترک

متن مرتبط با «است» در سایت ترک نوشته شده است

خال مهرویان سیاه است ..

  • نیلوبلاگ

    چند باری توی کتابخونه و این روزها توی هیات میبینمش، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد چشم ها بودن. نه زیبایی چشم ها! که البته زیبا هم هستن اما نگاه تیره ی سرشار از شعف و شرم حرف های دیگه ایی برای گفتن داره...اینقدر شیرینی و ملاحت در صورت ماهش بود که هر بار چند دقیقه ایی به فکر فرو میرفتم و تصویر لبخندش زنده در قلبم تاب میخورد... امشب داستان زندگیش رو ضمن زمزمه های جاری روضه از کسی شنیدم و حالا از سختی و غمی که این دختر باهاش رو به روعه در بهت و حیرت یک گوشه خیره به هیچ کجا نشستم. باید میدونستم عمق و زیبایی اون چشم هابه انتهای شب تکیه داره، باید میدونستم.. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مناظرات ریاست جمهوری یا عرصه ی خودشناسی؟

  • نیلوبلاگ

    مناظرات رو خیلی نگاه نمیکنم اما همون دقایقی که بعد از زمان کار پای تلویزیون میشینم برام جالبه و جالب تر از اون واکنش افراد به اتفاقات مناظره مثلا یک نفر به نظرش رفتار نماینده ی الف نشانه ی بی اخلاقیه و یک نفر دیگه رفتار نماینده الف رو ملاک حق خواهی و اعتراض به سیستم موجود میدونه. و معمولا وقتی سوال بپرسم که شاخصتون چیه در ارزیابی رفتار، جواب خاصی ندارن و حب و بغض شخصی جهت گیری هاشون رو تعیین میکنه. برای مثال من اگه دختر همسایه مون رو دوست داشته باشم و برامون آش نذری بیاره با خودم میگم قریون دست و پنجه ش و اگه از دختر همسایه مکدر باشم و برامون آش بیاره میگم وا! معلوم نیست با این خود شیرینی ها قراره به کجا برسه!!! وقت سیستم تصمیم گیری و قوه ی عقل انسان قوی و پاک نباشه در تشخیص و تصمیم دچار...

    ادامه مطلب
  • لایف استایل اَبَر قهرمانی

  • نیلوبلاگ

    چرا باید فکر عالی شدن رو در ذهن بچه ها بکاریم؟! تو باید عالی باشی خیلی خوب بدون نقص بدون شکست اینکارو نکن عیبه نذار بقیه بفهمن چی کار کردی واقعا چرا؟ خب همه ما میدونیم که آدم ها پر از نقص و مشکلن و مسیر زندگی پیچ و خم های بسیار داره، اینکه از یک بذر کوچیک بخوایم حتما یک درخت تنومند بشه، توی مسیر تندباد خم نشه، از آتیش سوزی جنگل جون سالم به در ببره، هر سال ۲۵ سانتیمتر بلندتر بشه درسته واقعا؟! اصلا کسی که اینطور انتظاری داره از عقل و درایت بهره ای برده؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چقدر نام تو زیباست اباعبدالله

  • نیلوبلاگ

    میدونید من فکر میکنم به اینکه اسم شما در زندگی من از بسیاری تاثیرگذارتر بوده.. هر چقدر به زوایای زندگی ساده خودم نگاه میکنم که پررنگ تر از اسم شما چیزی باشه کمتر به نتیجه میرسم... انسان های غیرمعنا گرا گاهی به من لطف میکنن و با تحقیر و پرسش، حقیقت اسم و اسامی روشن رو زیر سوال میبرن یا انکار میکنن... و ذهن من اینطور جواب میده که شی لاموجود نیازی به انکار نداره. و گاهی در اوج خستگی ها و دردهای جسمی و روحی ذهنم با خودش میگه اگر هیچ چیز در این دنیا نباشه و همه چیز یک توهم و توده ایی دوده ی معلق.. و تاریخ تنها داستان سرایی اذهان ناپایدار باشه باز هم این داستان و این روایت ها از همه چیز برای من زیباتر و ارزشمند تره. چه کنم که من در محیط انکار آفتاب رشد کردم و عمده ایی از دلایلم، برهان خلفه. ...

    ادامه مطلب
  • واقعا کجاست؟

  • نیلوبلاگ

    مادر شهید الداغی حرف خوبی زد وسط دلگویه های مادرانه ش کجاست اون دختر که داغ منو ببینه.... ...... تمام مدتی که داشتم فیلم درگیری رو میدیدم با خودم میگفتم این بزرگوار دیگه کیه که بعد از ضربه خوردن هم صحنه رو ترک نمیکنه. واقعا یک مرد چقدر میتونه با غیرت باشه؟! اونم نسبت به فردی از اجتماع که هیچ شناختی ازش نداره اونم در روزگاری که ۲۴ ساعته بی غیرتی و بی خیالی تبلیغ میشه.. میتونست خیلی راحت توی دلش بگه به من چه و رد بشه میتونست اون لحظه به فکر خانواده خودش باشه و بگه چرا جونم رو به خطر بندازم مادرم چشم انتظاره... خوش به حال شما با این حجم از شرافت بخوانید...

    ادامه مطلب
  • استرس های انتخابی

  • نیلوبلاگ

    شدن، یک وضعیت استرس برانگیزه. تبدیل شدن الف به ب. رفتن از پله یک به پله دو. وقتی روی پله یک قرار داریم ثابتیم و خوشحال از این ثبات. همینکه قصد میکنیم از پله یک به پله دو بریم دچار عدم ثبات و تزلزل میشیم، اینجاست که وضعیت استرس برانگیزه. به محض فرود اومدن در پله دو دوباره به وضعیت ثبات میرسیم. گرچه وضعیت استرس به نظر ناخوشایند میاد اما وضعیت ثبات هم گول زننده است، پس میتونه دو برابر ناخوشایند باشه چون یک باور خیالیه. ما تصور میکنیم حالت ایستایی بر پله دو به علت سکون خوشاینده. اما کسی که میخواد از طبقه اول به طبقه دوم بره میدونه که موندن طولانی مدت روی پله دو میتونه چقدر ناخوشایند تر از استرس حرکت بین پله ها باشه. حالت های ثبات و عدم ثبات در زندگی ما هم به همین صورت هستن.  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اگر خواستید میتونید در روابط متقابلمون تجدید نظر کنید!

  • نیلوبلاگ

    مراقب بخش هفته پیش گفت فلانی (یکی از بچه های طبقه پایین) دچار مشکل مدفوع خواریه و نمیدونیم چیکارش کنیم. هر چقدر داروهاش رو تغییر میدن باز همون روند رو ادامه میده... همونطور با دهن باز زیر ماسک، راه رفتن خرامان مراقب رو به نظاره نشستم و تمام دفعاتی که با فلانی بازی کردم و به گوشی و لباس و خودکار و کیف و بقیه متعلقاتم دست زد از جلو چشمام رد شد. متاسفانه من از اون دست بانوانی نیستم که بعد از شنیدن چنین ماجرایی کل وجود خود، خانواده و هفت جد و ابادشون ( اباء) رو آب میکشن. من کلا مسئله رو ایگنور میکنم... نه خانی اومده نه خانی رفته بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست

  • نیلوبلاگ

    خدایا اون زمانی که برات کاری نمیکنیم که کاری نکردیم اون زمانی هم که فکر میکنم برای تو کاری کردیم که یعنی کاری نکردیم... قضیه چیه؟! ماییم و خیال دهن یار و دگر هیچ قانع شده با نقطه ز پرگار و دگر هیچ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • جات اینجاست

  • نیلوبلاگ

    پنجشنبه است، غروب. ته تغاری آمده و با ذوق کلیپ های حماسی اش را نشانم میدهد. مخصوصا آن که در صف نماز است و مطیعی میخواند و برای صف اول نشینان راکد خط و نشان میکشد و حاج قاسم خنده اش میگیرد. با هم نگاه ...

    ادامه مطلب
  • این نوشته خواندنی نیست گریستنی است

  • نیلوبلاگ

    این متن نه ابتدایی دارد و نه انتهایی، نه بین خطوط آن ارتباطی است...اینها افکار در جریان یک ذهن است که کمی معلق شده پس وقت خود را هدر ندهید. زبان بند می آید، وقتی میخواهم بنویسم. همینکه قلم و کاغذ را...

    ادامه مطلب
  • داستان سرایی

  • نیلوبلاگ

    مطلب قبل فقط داستان سرایی بنده به شیوه داستان سرایی بی بی سی و دوستان بود. اینکه ما چرا چنین مطالبی رو باور میکنیم نیاز به بررسی عمیق داره . ...

    ادامه مطلب
  • از بوی تعفن بعض از آخوندهای فاسد دنیا در عذاب است

  • نیلوبلاگ

    گربه رقصانی است. یک روز قمه میخواهند،یک روز تبرشاید فردا روزی هم تفنگ!میگردند عین پیرزن های چرچی، تا ببینند در کدام سوراخ سنبه حکمی پیدا میشود که به مذاقشان خوش نیامده باشد. دیده میدوانند و آب دهان نشخوار و هی علی المنبر.....

    ادامه مطلب
  • این همه از یک نمط است

  • نیلوبلاگ

    از اصول مخ زنیست: دانه بپاچ بعد کنار بکش تا طعمه با پای خودش بیاید. بعدش هم که آمد و اسیر شد بگو "مگر خودت نخواستی!؟" یا به قول فاضل: نگاهش را تماشا کن اگر فهمید حاشا کن ...

    ادامه مطلب
  • سرد است شب های تابستان، سرد!

  • نیلوبلاگ

    اینکه صدای تو دائما" در گوشم میگوید برگرد و من خود را به نشنیدن میزنم را به عمد نگیر، به جرم نگیر.... مدت هاست که با زره بر سجاد مینشینم. مدتهاست که نمازها را نجویده میبلعم... رمضان شده و انگار چادرم را روی صورت کشیده ام که نگاهم نکنی...که نگاهت نکنم..... دیگر نمیتوانم با سوز دعا بخوانم.. میترسم،...

    ادامه مطلب
  • داستان ها

  • نیلوبلاگ

    داشتم وبلاگ گردی میکردم عزیز جانم، برخوردم به نمایشگر پخش آهنگی و پلی کردم. "بر تو و آن خاطر آسوده سوگند" "بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند" موسیقی فیلم قشنگ سیانور... فقط توانستم دستم را روی دهانم بگذارم که صدای هق هقم نپیچد..دلم خواست سریع برایت بفرستم، اما نمیشود! یعنی قاعده اش اینست که حفظ ظا...

    ادامه مطلب
  • خشاب اسلحه ام پر است!

  • نیلوبلاگ

    حکمت! حکمتش چیست؟ همه همین را میگویند. ببین حکمتش چه بوده!و من فکر میکنم که مثلا" حکمت این آشنایی این بوده که روحم بعد از آن همه خستگی دوباره جان بگیرد و بنویسم و بسرایم.. مثل این بیت هایی که این روزها در حرم از قلمم جاری میشود.. و اگر چنین باشد و تنها حکمتش این باشد، بساط قلم و شعر و شاعری را در ...

    ادامه مطلب
  • داستان

  • نیلوبلاگ

    "من او " را خوانده ای؟ حتما" بخوان!..عالیست.. تازه داستانش از آنجا شروع میشود که هم چیز به هم گره خورد... . . ...

    ادامه مطلب
  • غم قرین دل مشتاقان است

  • نیلوبلاگ

    امروز باز هم حرم رفتم. خوشا به حال من که این همه حرم نصیبم شده..خدایا شکرت انگار زیر رگبار لطف خدا هستم... با مامان و فاطمه جلو رفتیم. مامان با تعجب میگفت چقدر خلوت است و من خندیدم و گفتم شب نیامدی ببینی! حیاط آفتاب بود و باد، هوا تمیزه تمیز! داشتند گنبد را میشستند، خانه تکانی عید بود انگار. مثل قد...

    ادامه مطلب
  • استعینوا بالصبر و الصلـ...وة

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • یک داستان بی نام!

  • نیلوبلاگ

    اسمش را چه بگذارم؟ لیلی و مجنون؟ رومئو و ژولیت؟! یک عاشقانه آرام؟! نه شازده! قصه ی ما اسم ندارد، یک داستان بی نام است... میگذریم و به انبوه اوراق تاریخ سپرده میشویم.. وقتی که حتی نمیتوانیم برای هم از عشقمان بگوییم.. ما روایت یک بغض در گلو مانده ایم! ما توی خودمان متلاشی شده ایم.. حالا دیگر نماز شب هایمان را سر وقت میخوانیم.. خواب نداریم که... حالا دیگر روی حرف پدر و مادرمان حرف نمیزنیم! سراپا گوش میشویم و مطیع، همان فرزند صالحی میشویم که گلی است از گل های بهشت... . . راستش دروغ چرا، حسابی حسودیم شد وقتی گفتی که میخواهی به نجف بروی، یاد ان روزی افتادم که میخواستم خودم را توی کوچه پس کوچه های نجف گم کنم... کاش میکردم، شاید روزی در گوشه ایی میدیدمت... ...

    ادامه مطلب