داستان ها

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس


داشتم وبلاگ گردی میکردم عزیز جانم، برخوردم به نمایشگر پخش آهنگی و پلی کردم.



"بر تو  و آن خاطر آسوده سوگند"

"بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند"

موسیقی فیلم قشنگ سیانور...


فقط توانستم دستم را روی دهانم بگذارم که صدای هق هقم نپیچد..دلم خواست سریع برایت بفرستم، اما نمیشود! یعنی قاعده اش اینست که حفظ ظاهر کنم و مراعات، تا تو هم بتوانی راحت سر کنی و حفظ ظاهر...

.

میدانی شازده، همیشه فکر میکردم داستان های عاشقانه ایی که آخرشان نرسیدن است زیباترین اند...به گمانم قهرمانان داستان دست به یکی کردند تا نشانم دهند پایان چنین داستان هایی چه طعمی دارد..

.

باور میکنی که من در پایان چنین قصه هایی روزها و هفته ها گریه میکردم

سینمایی "شجاع دل" را کلاس سوم بودم که دیدم و همان نیمه های شب در تاریکی ساعت ها بی تابی کردم

قصه ی دارتانین، میلیدی و مادام بوناسیو مدت ها حالم را خراب کرده بود..

سهراب و گردآفرید..

ویس و رامین..

"من" و "او"

ناپلئون و دزیره

و هزاران قصه ی دیگر


و این آخری ها "سیانور"

شازده،

و حالا، در این قصه ... چطور اینقدر دوام آورده ام! چقدر صبور شده ام!

میدانم شاید الان فکر کنی که مگر چه شده، مگر چقدر گذشته...

میدانم شازده..میدانم

ولی این آهنگ مرا سخت آشفته کرد...

.

.

.

راستی، از چشمانت می افتم وقتی اینطور مینویسم؟! وقتی که غروری نمیماند و مثل دختربچه ایی کوچک به تو چشم میدوزم... راستش را بگو؟؟؟

البته چه فرقی میکند...

من که آب از سرم گذشته

بگذار بیفتم!

و دست کم تو راحت باشی، به قول خودت ما که هفت پشت غریبه اییم و تنها دوبار همدیگر را دیده ایم..












  • مطالب مرتبط
  • داستان
  • یک داستان بی نام!
  • نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 3 فروردين 1396 ساعت: 12:56
    برچسب‌ها :