تا اطلاع ثانوی - سه

ساخت وبلاگ
چکیده : ... جمعیت به هم ریخت، میرحسین برق آسا پشت سرش را نگاه کرد. چند نفر به سمت جایگاه خیز برداشتند...پوز... با عنوان : تا اطلاع ثانوی - سه بخوانید :

.
.
.

جمعیت به هم ریخت، میرحسین برق آسا پشت سرش را نگاه کرد. چند نفر به سمت جایگاه خیز برداشتند...
پوزخندی به واکنش سخنران زد و دست الی را بیشتر کشید. چند تخته چوپ از وزن افرادی که خود را به روی سن کشانده بودند فروریخته بود. توهم ترور منتفی شد. قیافه سخنران و اطرافیانش خنده دار شده بود. حوصله آن فضا را نداشت. ساختمان دانشگاه را دور زدند و آن پشت روی چمن ها غرق تعریف اطلاعات فوق سری دخترانه شان  شدند.

ساعتی نکشید که میرحسین سوار بر پیکان سفیدی از دانشگاه خارج شد. جمعیت به دنبال پیکان میدوید.مردم با دست هایشان اطراف پیکان را نگهداشته بودند. کسی رو سقف پیکان با مشت دست های متصل را ضربه میزد. صدای خفه ی برخورد مشت آهنین با گوشت انسان آخرین چیزی بود که از میتینگ آن روز در ذهنش ماند. و تعداد بیشماری سوال که نمیتوانست با الی مطرحش کند. یک کلمه کافی بود تا الی تند شود و هزار دو دلیل فضایی برایش علم کند. حوصله جر و بحث را نداشت. حتی اگر مجبور میشد، حاضر بود برگه رای را بدهد الی توی صندوق بیندازد تا اسمش ذیل لیست منفوریات دوست محبوبش نیاید. هیچ چیز بهای دوستی شان نمیشد. الی برایش از خواهر نزدیک تر بود.

حین همین فکر ها به کافی شاپ رسیدند. گوشه دنج موکا خزید و الی به دنبالش. علی آقا صاحب کافه شخصا" برای گرفتن سفارش سر میزشان آمد. اسپرسو و بنانا اسپلیت با تمام جزئیات مد نظر، علی آقا لبخندی زد و سر تکان داد و برگشت به بار وسط کافه اش که از تمیزی برق میزد. دستش را زیر چانه ستون کرد و طبق معمول محو تابلو روی دیوار شد. عکس بزرگی از یک کافه در شهر میلان.

دلش پرمیکشید برای همچو جایی...
میلان، ایتالیا، ونیز چه جاهای محشری برای گذراندن اوقات بودند. مگر خوابش را میدید که یک روز گذارش آنجا بیفتد.



.
.
.

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 22 دی 1397 ساعت: 2:58