روشنی خواب

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

دیشب خوابم نبرد.

بعد از کلی کتاب خواندن، ساعت 2 توی تخت فرو رفتم و تلاشی بیهوده برای خوابیدن..

قرار بود صبح بیدار شوم و روزه بگیرم..

دقیقا" ساعت چهار خوابیدم و پنج بیدار شدم بدون سحری خوردن،

نمازم را که خواندم باز هم خوابم نبرد..

ناله میکردم و گله و فکرهای ناجور به سرم می آمد..

از تخت پایین آمدم و روی زمین سرد، پای سجاده به خود پیچیدم،

نمیدانم که چه شد و چشمانم به هم آمد، برای اولین بار خوابت را دیدم... دیدم که......

با لبخندی از خواب پریدم، تنم از سرما کف اتاق رعشه گرفته بود . چند بار خواب را مرور کردم تا از خاطرم نرود،

بعدش رو کردم به خدا و گفتم

 چرا در آن لحظاتی که انسان آماده مرگ است جانش را نمیگیری؟

میبینی که دیگر دوست ندارم زیاد با تو صحبت کنم، میبینی که تنهای تنها شده ام...

دوباره میخواهی مصیبت های چهار سال قبل تکرار شود؟

بس نبود؟

خب ثابت کرده ام که امتحان دادنم افتضاح است، پس چراااااااااا؟

نویسنده : بازدید : 16 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:42
برچسب‌ها : روشنی,خواب,