بعضی نوشته ها که در دلم نشست

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

شال و کلاه کنی و سوار ماشین شوی و به قصد فرودگاه پایت را بر روی گاز و ترمز بگذاری و  با خودت با صدای رسا زمزمه کنی"همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر، ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر، من هم پس از آن دوری بعد از غم مهجوری ... " حقیقت اینکه یک شاخه گل هم حتی نبردم به برش؛ نمی توانستم. قلبم تاب نداشت که جلوی یه گل فروشی بایستم و چند شاخه مریم یا نرگس بخرم، حتی آنقدر در خودم نمی گنجیدم که تاب توقف بر در نان سحر را نداشتم که حداقل دو تا پیراشکی که خیلی دوست دارد، بخرم . این روزها عجیب از رسوم دامن فرو می چینم ... خلاصه خبر کوتاه است"او آمد" همان که با خودم زمزمه می کردم" امید جان من ز سفر باز آمد، شکر دهان من زسفر باز آمد" یا حتی  بعد از چند ساعت که به قرار حداقلی در قلبم رسیدم با خودم می گفتم" یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت...." هر چند که در اعماق سویدای قلبم همواره این اضطراب هست که " عزیز آن که بی خبر به ناگهان رود سفر ...."

(از یک وبلاگ قدیمی)

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 3:38
برچسب‌ها :